X
تبلیغات
دختر باران

 

 

حقیقت دارد

 تو را دوست دارم

 در این باران

 می خواستم تو

 در انتهای خیابان نشسته

باشی

 من عبور کنم

 سلام کنم

لبخند تو را در باران

 می خواستم

 می خواهم

 تمام لغاتی را که می دانم برای تو

 به دریا بریزم

دوباره متولد شوم

 دنیا را ببینم

رنگ کاج را ندانم

نامم را فراموش کنم

دوباره در اینه نگاه کنم

ندانم پیراهن دارم

کلمات دیروز را

 امروز نگویم

خانه را برای تو آماده کنم

برای تو یک چمدان بخرم

 تو معنی سفر را از من بپرسی

لغات تازه را از دریا صید کنم

لغات را شستشو دهم

 آنقدر بمیرم

 تا زنده شوم 

احمدرضا احمدی

 

 

نوشته شده توسط دختر باران در یکشنبه 15 خرداد1390 ساعت 1:33 بعد از ظهر | لینک ثابت

 

 

 

 

شاید باز ازخودخواهیم هست

که می خواهم دراین تنهایی و دلتنگی ام تو را سهیم کنم

اما مرا ببخش

خودت خوب می دانی که جزء تو کسی را برای شنیدن حر فهایم ندارم

...بگذار تو بهانه ام باشی

بهانه ای لا اقل برای حرف زدنم

من برای تو می نویسم

برای تو می گویم و به بهانه تو زندگی می کنم

می دانی گاه یک بهانه کافی ست که انسانی عاشق شود

..... زندگی کند

 

گاه آنقدر تنهایم

که احساس می کنم حتی یاس های باغچه هم از من روی بر می گردانند

گاه آنقدر غریبم

که احساس می کنم خاطرات خوب گذشته به من بی اعتنایی می کنند

و خورشید گرما و طراوتش را از اتاقم دریغ می کند

........ و مرا به دست سایه ها می سپارد

 

سكوت مي كنم

به اندازه آغاز دنيا

به بزرگي هيچ!

منتظر يك انفجار بزرگ

شايد كه دنياي جديدي متولد شود

............كه به واژه هايم رنگ عادت نپاشاند

دنيايي كه در آن سهم من از هياهو

گوشي باشد

كه صداي سكوتم را بشنود...!

 

نوشته شده توسط دختر باران در شنبه 24 اردیبهشت1390 ساعت 9:4 بعد از ظهر | لینک ثابت

 

کاش یک نفر می آمد

 

کاش می شد که کسی می آمد

 

این دل خسته ی ما را می برد

 

چشم ما را می شست

 

راز لبخند به لب می آموخت

 

کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود

 

و قفس ها همه خالی بودند

 

آسمان آبی بود

 

و نسیم روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید

 

کاش می شد که غم و دلتنگی

 

راه این خانه ی ما گم می کرد

 

و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم

 

و سکوت جای خود را به هم آوائی ما می بخشید

 

و کمی مهربان تر بودیم

 

کاش می شد دشنام، جای خود را به سلامی می داد

 

گل لبخند به مهمانی لب می بردیم

 

بذر امید به دشت دل هم

 

کسی از جنس محبت غزلی را می خواند

 

و به یلدای زمستانی و تنهائی هم

 

یک بغل عاطفه گرم به مهمانی دل می بردیم

 

کاش می فهمیدیم

 

قد راین لحظه که در دوری هم می راندیم

 

کاش می دانستیم راز این رود حیات

 

که به سرچشمه نمی گردد باز

 

کاش می شد مزه خوبی را

 

می چشاندیم به کام دلمان

 

کاش ما تجربه ای می کردیم

 

شستن اشک از چشم

 

بردن غم از دل

 

همدلی کردن را

 

کاش می شد که کسی می آمد

 

باور تیره ی ما را می شست

 

و به ما می فهماند

 

دل ما منزل تاریکی نیست

 

اخم بر چهره بسی نازیباست

 

بهترین واژه همان لبخند است

 

که ز لبهای همه دور شده ست

 

کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم

 

تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم!!!

 

قبل از آنی که کسی سر برسد

 

ما نگاهی به دل خسته ی خود می کردیم

 

شاید این قفل به دست خود ما باز شود

 

پیش از آنی که به پیمانه ی دل باده کنند

 

همگی زنگ پیمانه ی دل می شستیم

 

کاش درباور هر روزه مان

 

جای تردید نمایان می شد

 

و سوالی که چرا سنگ شدیم

 

و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟

 

کاش می شد که شعار

 

جای خود را به شعوری می داد

 

تا چراغی گردد دست اندیشه مان

 

کاش می شد که کمی آینه پیدا می شد

 

تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را

 

شبح تار امانت داران

 

کاش پیدا می شد

 

دست گرمی که تکانی بدهد

 

تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان

 

و کسی می آمد و به ما می فهماند

 

وآن تو بودی ، ایمان من

 

کیوان شاهبداغی

 

 

نوشته شده توسط دختر باران در یکشنبه 18 اردیبهشت1390 ساعت 10:31 بعد از ظهر | لینک ثابت

 

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروکه ویران را

 

 

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم!!!

 

 

ومن شمع می سوزم ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند

 

 

ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم !!!

 

 

درون کلبه ی خاموش خویش اما

 

 

کسی حال من غمگین نمی پرسد!!!

 

 

و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم

 

 

درون سینه ی پرجوش خویش اما!!!

 

 

 کسی حال من تنها نمی پرسد

 

 

ومن چون تک درخت زرد پاییزم !!!

 

 

که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او

 

 

ودیگر هیچی از من نمی ماند!!!

 

نوشته شده توسط دختر باران در یکشنبه 14 فروردین1390 ساعت 9:1 قبل از ظهر | لینک ثابت

حقیقت دارد

 

 

تو را دوست دارم

 

 

... در این باران

 

 

می خواستم تو

 

 

در انتهای خیابان نشسته باشی

 

 

من عبور كنم

 

 

سلام كنم

 

 

لبخند تو را در باران

 

 

می خواستم

 

 

می خواهم

 

 

تمام لغاتی را كه می دانم برای تو

 

 

به دریا بریزم

 

 

دوباره متولد شوم

 

 

دنیا را ببینم

 

 

رنگ كاج را ندانم

 

 

نامم را فراموش كنم

 

 

دوباره در آینه نگاه كنم

 

 

ندانم پیراهن دارم

 

 

كلمات دیروز را

 

 

امروز نگویم

 

 

خانه را برای تو آماده كنم

 

 

برای تو یك چمدان بخرم

 

 

تو معنی سفر را از من بپرسی

 

 

لغات تازه را از دریا صید كنم

 

 

لغات را شستشو دهم

 

 

آنقدر بمیرم

 

 

تا زنده شوم

 

 

احمدرضا احمدى

نوشته شده توسط دختر باران در یکشنبه 24 بهمن1389 ساعت 4:51 بعد از ظهر | لینک ثابت

 

 

 

هیچ احساسی نیست که مرا

 

 

بر زخم عمیق خویش طاقتم دهد

 

 

آه ای سیاه بارانی ای ابر

 

 

ببار ...

 

 

بر اندوه بی شمار من ببار

 

 

طاقت فرسوده ام را

 

 

ذهن غم آلوده ام را

 

 

شستشو ده

 

 

هیچ احساسی نیست که مرابر زخم عمیق خویش طاقتم دهدآه ای سیاه بارانی ای ابر ببار ...

 

 

بر اندوه بی شمار من ببار طاقت فرسوده ام را   ذهن غم آلوده ام را شستشو ده

 

 

نوشته شده توسط دختر باران در جمعه 8 بهمن1389 ساعت 10:32 قبل از ظهر | لینک ثابت |

 

 

 

دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من

 

گر از قفس گریزم، کجا روم کجا من؟

 

کجا روم، که راهی به گلشنی ندانم

 

که دیده بر گشودم به کنج تنگنا، من

 

نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل

 

چو تخته پاره بر موج رها رها رها من

 

ز من هرآنکه او دور چو دل به سینه نزدیک

 

به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من

 

نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی

 

که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

 

ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟

 

که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟

 

ستاره ها نهفتم در آسمان ابری

 

دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من

 

سیمین بهبهانی

 

نوشته شده توسط دختر باران در سه شنبه 28 دی1389 ساعت 5:44 بعد از ظهر | لینک ثابت

 

 

هزار سال به سوی تو آمدم

 

 افسوس

 

هنوز دوری دور از من ای امید محال

 

هنوز دوری آه از همیشه دورتری

 

همیشه اما در من کسی نوید دهد

 

 که می رسم به تو
 

 

 شاید هزارسال دگر

 

صدای قلب ترا

 

پشت آن حصار بلند

 

 همیشه می شنوم

 

 همیشه سوی تو می آیم

 

 همیشه در راهم

 

 همیشه می خواهم

 

 همیشه با توام ای جان

 

همیشه با من باش

 

همیشه اما

 

 هرگز مباش چشم به راه

 

همیشه پای بسی آرزو رسیده

 

به سنگ

 

 همیشه خون کسی ریخته است بر درگاه

 

فریدون مشیری

 

نوشته شده توسط دختر باران در سه شنبه 21 دی1389 ساعت 4:54 بعد از ظهر | لینک ثابت

                                         تو كيستي ، كه من اين گونه ، بي تو بي تابم؟

شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم .

تو چيستي ، كه من از موج هر تبسم تو

بسان قايق سرگشته ، روي گردابم!

تو در كدام سحر ، بر كدام اسب سپيد؟

تو را كدام خدا؟

تو از كدام جهان؟

تو در كدام كرانه ، تو از كدام صدف؟

تو در كدام چمن ، همره كدام نسيم؟

تو از كدام سبو؟

من از كجا سر راه تو آمدم ناگاه!

چه كرد با دل من آن نگاه شيرين،آه!

مدام پيش نگاهي ، مدام پيش نگاه!

كدام نشئه دويده ست از تو در تن من؟

كه ذره هاي وجودم تو را مي بينند،

به رقص مي آيند،

سرود مي خوانند!

چه آرزوي محالي ست زيستن با تو

مرا همين بگذارند يك سخن با تو :

به من بگو كه مرا از دهان شير بگير!

به من بگو كه برو در دهان شير بمير!

بگو برو جگر كوه قاف را بشكاف!

ستاره ها را از آسمان بيار به زير!

تو را به هرچه تو گويي ، به دوستي سوگند

هرآنچه خواهي از من بخواه ، صبر مخواه.

كه صبر ، راه درازي به مرگ پيوسته ست!

تو آرزوي بلندي و ، دست من كوتاه

تو دوردست اميدي و پاي من خسته ست.

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته ست.

 فریدون مشیری

 

نوشته شده توسط دختر باران در یکشنبه 25 مهر1389 ساعت 5:18 بعد از ظهر | لینک ثابت

تو می آیی

 

می دانم كه می آیی ...

 

تو را دیشب من از لحن عجیب بغض هایم

 

خوب فهمیدم

 

تو را بی وقفه از باران پاك چشم هایم سیر نوشیدم

 

تو می آیی ...

 

می دانم كه می آیی

 

و بر ابهام یك بودن ، نگین آبی احساس می بندی

 

و از تكرار پوچ لحظه های سرد تنهایی

 

مرا بر نبض پركار شكفتن می نشانی

 

تو می آیی ...

 

خوب می دانم ...

 

كه پروانه نشانت را میان قاصدك ها دید

 

میان قاصدك هایی كه از من تا بی نهایت دور می شد دید

 

تو می آیی من را از نگاه سرد آیینه

 

شبیه دختری از جنس یك پرواز

 

میان گرمی دستان پر مهرت دوباره باز می گیری

 

تو می آیی ...

 

و من این را

 

شبیه حجم یك بوییدن مطبوع از آواز اقاقی های سر گردان

 

شبیه یك قنوت سبز نیلوفر ، میان بركه ای عریان

 

دوباره خوب فهمیدم !

 

تو می آیی ...

 

می دانم خوب می دانم كه می آیی

 

و من را در حریم امن چشمانت به آرامش

 

به فردایی پر از شوق و تپش هایی مقدس ، می رسانی

 

نوشته شده توسط دختر باران در جمعه 23 مهر1389 ساعت 6:45 بعد از ظهر | لینک ثابت
 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar