تبليغاتX
دختر باران

 

 

امشب دلم میخواهد به كسی بگویم'' دوستت دارم.'

'تو نهراس و آنكس باش.بگذار با هر آنچه در توان دارم

همین امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم.

بگذار برایت نقش آن دلباخته ای را بازی كنم كه لحظه ای دور

از محبوب خویش زندگی را نمیتواند.

بگذار همچون معشوقی كه برای وصال معشوقش جان میدهد برایت جان دهم.

تو را ستایش كنم

.بگذار در تاریكی به تو لبخند بزنم.

نگذار زمان از دستم برود و تو را درنیابم

.میخواهم بیندیشی كه همین امشب غیر از من كسی دیوانه تو نیست

 هرچند كه جاهلانه فكری باشد.

كمی بیشتر با من و همین امشب بگذار خیال كنم كه جز تو كسی نیست.

همین یك امشب را بگذار نقش بازی كنم

.نقش حقیقت را.

همان كه دور از تو بارها روبه روی آینه تمرین كرده ام.

ای آخرین ! آینه ام اینبار تو باش .

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در یکشنبه 6 دی1388 ساعت 7:34 قبل از ظهر | لینک ثابت |

 

 

کاش می دانستی

من سکوتم حرف است

حرف هایم حرف است

خنده هایم .... خنده هایم حرف است

کاش می دانستی

می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم

کاش می دانستی

کاش می فهمیدی

کاش و صد کاش نمی ترسیدی

که مبادا دل من پیش دلت گیر کند

یا نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند

من کمی زودتر از خیلی دیر

مثل نور ، از شب چشم تو سفر خواهم کرد

تو نترس

سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد

کاش می دانستی

چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت

در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست

تازه خواهی فهمید

مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در یکشنبه 6 دی1388 ساعت 7:30 قبل از ظهر | لینک ثابت |

 

 

 

 

آن که می بینی آسمان نیست...

 

پس به آن بالاها نگاه نکن.

 

آسمان همینجا روی زمین است...

 

خیلی دور هم نرو.

 

می دانم که برای تو سخت است که پیدایش کنی...

 

پس خودت را خسته هم نکن.

 

راحتت کنم...

 

آسمان اینجاست...پشت پلک های باران زده ی من...

 

و حالا این تو نیستی که نگاهش می کنی....

 

این آسمان است که تو را از چشم من می بیند.

 

مطمئن باش که

 

آن توهم آبی رنگی که آن بالاها می دیدی٬آسمان نبود.

 

آسمانی که یک روز آفتابی باشد و یک روز بارانی.....

 

یک روز آبی و یک روز خاکستری.....

 

آسمانی که هر روز رنگ عوض کند که آسمان نیست....

 

آسمانی که نه به ستاره اش وفا می کند

 

و....نه به ماه و خورشید....

 

آسمانی که کبوتر و باز را با هم در خود جای بدهد....

 

که آسمان نیست....

 

من آسمانی را که باریدنش بهانه ای نباشد٬

 

برای اینکه من و تو٬

 

زیر سقف یک چتر٬با هم بودن را تمرین کنیم

 

نمی خواهم...

 

قبول ندارم....

 

پس به آن بالاها نگاه نکن...

 

روبروی من بایست...

 

و برای لحظه ای٬

 

چشمان مهربانت را به چشمانم هدیه کن.....

 

تا چشمهایم به تو بگویند....

 

آسمان دل من است که همیشه یک رنگ است

 

٬نه آبی...نه خاکستری....نه.....

 

بلکه به رنگ عشق...رنگ تو....

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در یکشنبه 6 دی1388 ساعت 7:27 قبل از ظهر | لینک ثابت |

 

 

 

باران را دوست دارم ... حتی اگر از سادگی هایم پیش ابرها بد بگوید. گفتی بیا باران را به

بیقراری دلها تعارف كنیم چتر به دست گرفتیم و راه افتادیم گفتی دیگر از صدای صاعقه 

نمی ترسم حالا خوب می دانم این صدای مهیب ‍؛ همان لحن خیس و ساده باران است كه گاهی

 از هیاهوی ابرها خسته می شوند می آیند روی زمین تا كمی ستاره ها را تماشا كنند و اگر هم

دستشان رسید از درخت بی سایه ای سیب سكوت بچینند آنوقت از مرگ واژه ها در زمین به

آسمان شكایت كند گفتی باران را دوست دارم حتی اگر از سادگی هایم پیش ابرها بد بگوید ...

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در یکشنبه 6 دی1388 ساعت 7:20 قبل از ظهر | لینک ثابت |

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در یکشنبه 6 دی1388 ساعت 7:18 قبل از ظهر | لینک ثابت |

 جشن های دی ماه

یكم دی/ اورمزد روز   از گرامی‌ترین روزهای ایرانیان به نام «خرم‌روز/ خور‌ روز (خورشید روز)» یا جشن

«نود‌روز» (نود روز تا نوروز).

آغاز سال نو در برخی تقویم‌های ایران باستان كه هنوز نیز در پامیر و بدخشان بكار گرفته می‌شود. دیده

شدن خورشید در این روز نه تنها «زایش خورشید» ( سی‌ام آذر) را نوید می‌دهد، بلكه آغاز روز، ماه،

فصل و سال جدید نیز بوده است.

همچنین هنگام جشنی با نام «آب نو» در آذربایجان همراه با تعویض آبِ آب‌انبارها با آبِ تازه و با مراسمی

همگانی.

پنجم دی/ سپندارمذ روز   جشنی همراه با بازار عمومی در سُـغد باستان.

یكم، هشتم، پانزدهم و بیست و سوم دی   چهار جشن منسوب به «دی/ دادار» (خداوند/ هرمزد). كوشیار

 گیلانی در «زیج جامع» این روزها را «دی جشن» می‌نامد.

چهاردهم دی/ گوش روز   جشن «سیر سور»، جشن گیاه‌خواری و به ویژه خوردن سیر. و نیز روز غلبه

دیوان و كشته‌ شدن جمشید‌شاه در روایت‌های ایرانی. (در شـاهنامه فـردوسـی نیز پـدیده گوشتخواری پس از

جمشید رواج می‌یابد.)

پانزدهم دی/ دی به مهر روز   جشنی همراه با ساخت تندیس‌‌ها و پیكرتراشی‌هایی به شكل انسان و گاه

سوزاندن آن. در برخی متون از این روز بنام «بتیكان» یاد شده است كه به احتمال شكل تغیر یافته

«دیبگان» است.

شانزدهم دی/ مهر روز   هنگام جشن «درامزینان» یا «كاكتل/ كاكثل» در متون ایرانی. جشنی بسیار كهن و

اسطوره‌ای و ناشناخته كه نام‌های گوناگون آن ارتباط آن با «درفش كاویان» و «گاو كتل/ گاو درفش» را

نشان می‌دهد. در این روایت‌ها «فریدون» نیز جایگاه شاخصی دارد و می‌دانیم كه در باورهای كهن،

پیوندهای بسیاری میان فریدون و گاو وجود دارد (مانند پرورش فریدون توسط «گاو پُـرمایه/ بَـر مایه» و

گرزه «گاو سر» فریدون). گونه‌های مختلف نام‌های این روز و این مراسم، همانند بسیاری از دیگر نام‌های

كهن، نشانه دیرینگی این آیین و فراموش شدن شكل اصلی نام آنست. این روز احتمالاً در پیوند با دیده شدن

صورت فلكی «گاو/ ثور» نیز بوده است.

بیست‌و‌سوم یا بیست‌وچهارم دی/ دی به دین روز یا دین روز   برابر با سیزدهم ژانویه و جشن تیرگان

ارمنیان ایران.

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در یکشنبه 6 دی1388 ساعت 7:15 قبل از ظهر | لینک ثابت |

 

 

روزی ما دوباره كبوترهایمان را پیدا خواهیم كرد


و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت



روزی كه كمترین سرود


بوسه است


و هر انسان


برای هر انسان


برادری ست


روزی كه دیگر درهای خانه شان را نمی بندند


قفل افسانه ایست


و قلب


برای زندگی بس است



روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است


تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی


روزی كه آهنگ هر حرف، زندگی ست


تا من به خاطر آخرین شعر، رنج جستجوی قافیه نبرم


روزی كه هر حرف ترانه ایست


تا كمترین سرود بوسه باشد



روزی كه تو بیایی، برای همیشه بیایی


و مهربانی با زیبایی یكسان شود


روزی كه ما دوباره برای كبوترهایمان دانه بریزیم ...



و من آنروز را انتظار می كشم


حتی روزی


كه دیگر


نباشم ...



احمد شاملو

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در جمعه 29 آبان1388 ساعت 8:41 قبل از ظهر | لینک ثابت |

 

 

خون هر آن غزل که نگفتم بپای تست

 

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است 


 دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

 
کسری من نه اینکه مرا شعر تازه نیست


 من از تو می نویسم و این کیمیا کم است


دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز


من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست


 با او چه خوب می شود از حال خویش گفت


 دریا که از اهالی این روزگارنیست


امشب ولی هوای جنون موج میزند

 

دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست


 ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین


دریا هم اینچنین که منم بردبار نیست

 

محمد علی بهمنی

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در جمعه 29 آبان1388 ساعت 8:36 قبل از ظهر | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar